سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

اولین عیدت مبارک

  سلام دوردونه مامان پسرعزیزم امسال بهترین عید من وبابایی بود بخاطر که خدا به ما عیدی داده بود اونم یه پسر نازمثل تو، تویی که عزیزترین موجود زمین برای ما هستی. خوشحالم که سال جدید رو 3تایی با هم شروع می کنیم. روز عید  خونه مامان جون بودیم خاله وجیهه ودایی سجاد هم بودن وقتی سال تحویل شد باهم رفتیم خونه دایی محمد (همون باباجان خودت) همه اونجا بودن بعد ازعید دیدنی هم برای ناهار رفتیم خونه ننه آقا.راسی عزیزم کلی هم عیدی جمع کردی . انشاا... همیشه سالم وسرحال وسربلند باشی.   خیلی دوست دارم   ...
5 ارديبهشت 1391

اولین ورود سامان به خونه

سلام نفسم ظهر شنبه بابایی وخاله وجیهه اومدن دنبالمون که بریم بافق ،من ومامان وسیله ها روجمع کردیم  وقتی که ناهار رو نوش جان کردیم رفتیم شما رو تحویل گرفتیم . پرستار بخش وقتی که عکست رو دید گفت چقدر عکش خوشکل شده منم درجوابش گفتم  پسرم خوشکل بوده که عکسشم خوشکل شده ، بنده خدا دیگه هیچی نگفت و رفت. بابایی هی زنگ می زد که چرا نمیاین آخه می خواست تو رو ازنزدیک ببینه وبغلت کنه . وقتی که دیدت گرفتت تو بغل وکلی بوست کرد ما روهم دیگه از یاد برده بود. شما هم از یزد تا شهرک صنعتی بافق شیر خوردین ماشاا... به این خوش اشتهاییت مادر.   آقاجون هم هی زنگ...
4 ارديبهشت 1391

خاطره بدنیا اومدنت

   سلام عزیزترینم خوبی گلم,عزیز مامان  چهارشنبه (90/12/03) وقت زایمانم بود که ما  یعنی من وبابات واقاجون ومامان جون وهمسایه مامان جان آمنه خانم عصر چهارشنبه  رفتیم یزد.         مامان جونت خیلی بی دله به خاطر همین همسایشون و آورد تا پاداریم بکنه. وقتی رسیدیم بیمارستان دکتر گفت فردا صبح بیام تابستری بشم ماهم شب رفتیم خونه دایی محمد خوابیدیم ساعت نزدیک 3 بامداد بود که دیگه طاقت نداشتم رفتیم بیمارستان (آخه می خواستی زمینی بشی) . ساعت 10:55 بود که من وبابات برای اولین بار بچه دار شدیم . ساعت 12:30 بود که آوردنت ...
3 ارديبهشت 1391

جشن سیسمونی

سلام نفسم امروز میخوام برات از جشن سیسمونی عکس بزارم. هشت ماهه تو رو باردار بودم که مهمونی دادیم .   خیلی خسته شدم ولی بابای هم خیلی کمکم کرد.اینو بهت بگم تو بارداریم  بابات نمی ذاشت دست به سیاه وسفید بزنم خیلی هوامو داشت قربونش برم .   عکسا تو ادامه مطلب منتظرتونه.   ...
28 فروردين 1391

عکسای سونوگرافی

سلام تاج سرم.خوبی خوشکلم؟ اولین پستمو که خودم مینویسم رو میخوام با عکسای سونو گرافی 3 بعدیم شروع کنم. راسی تقریبا تو ماه ششم بارداری بودم که انجام دادم این سونو رو. موقع سونو بابایی هم باهام اومد تو اطاق .کلی ذوقیده بود .دکتر که اعضای بدنتو نشونمون میداد بابایی یه لحظه هم نبود که نخنده.دستمو همش فشار میداد. ببین مامان و بابا چقدر منتظرت بودن که طاقت نداشتنو  رفتن سونو 3 بعدی تا زودتر ببیننت. وقتی هم که همه عکسای سونورو میدین میگفتن فتوکپی مامانی.منم کلی میذوقیدم. میریم سراغ عکسا: ...
24 فروردين 1391

اولین دکتر سامانی

سلام نازنینم دیروز من وبابا ،خاله وجیهه وعمو حسین وپسرخاله ات فرهاد رفتیم یزد. آخه خاله می خواست فرهاد رو ببره پیش دکترتغذیه ،من وبابا هم تصمیم گرفتیم که تو روهم ببریم یه چکاپی بشی. وقتی رفتیم تو اتاق آقای دکتر اول فرهاد رو دید وقتی می خواست که تو رو ببینه گفت لباستو در بیاریم،پسرخاله ات ترسیده بود و تو چشاش اشک جمع شده بود فکر می کرد که دکتر می خواد آمپولت بزنه آخه خیلی دوست داره.  خلاصه دکتر شما رودید وگفت همه چیت خدا روشکر عالیه .بعد یه کتاب و دو تا cd تغذیه داد که بخونم وعمل کنم تا پسر مثل دسته گلم سوء تغذیه نگیره. اینم از اولین دکتر سامانی. ...
24 فروردين 1391

اولین عید سامانی

سلام ،پسرِ خاله   خوبی خاله؟اولین عید نوروزت مبارک.ایشالا زود زود بزرگ بشی و مَرد بشی واسه خودت مثه امیرعلیه من. ایشالا امسال سال خوبی هم برا خودت هم برا مامان و بابات باشه. قبل سال نو هم که بابات رفته بود مشهد،فکر کنم دیگه برگشته باشه و برات کلی هم سوغاتی آورده باشه. سامانی قراره مامانت بیاد خونه ما تا بهش یاد بدم چجوری مدیریت کنه وبلاگت رو .پس تا اونروز که مامانت برات بنویسه بای. ...
20 فروردين 1391